یه چیزیو می دونم خدا اینکه اگه تو هم تنهام بزاری دیگه واقعا یه مرده متحرکم........!!!!!!!!!!!!!
کودک که بودم دنیای بزرگترها برایم جالب بود
این روزها هم دنیای کوچکترها...
حکایت جالبی است
هیچ گاه بودن امروزم برایم جالب نبوده !
آرزوی کودکی که محقق شد..
اما الان چه کار کنم که دیگر به کودکی بر نخواهم گشت.....!!!!!

گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی
عاشق این شعر شدم خیلی خیلی خیلی زیاد.............
خانه ای دارد کنار ابر ها
مثل قصر پادشاه قصه ها
خشتی از الماس خشتی از طلا
پایه های برجش از عاج و بلور
بر سر تختی نشسته با غرور
ماه برق کوچکی از از تاج او
هر ستاره پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او آسمان
نقش روی دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنین خنده اش
سیل و طوفان نعره ی توفنده اش
دکمه ی پیراهن او آفتاب
برق تیر و خنجر او ماهتاب
هیچ کس از جای او آگاه نیست
هیچ کس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود
از خدا در ذهنم این تصویربود
آن خدا بی رحم بود و خشمگین
خانه اش در آسمان دور از زمین
بود ،اما میان ما نبود
مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت
مهربانی هیچ معنایی نداشت
... هر چه میپرسیدم از خود از خدا
از زمین از اسمان از ابر ها
زود می گفتند این کار خداست
پرس و جو از کار او کاری خطاست
هر چه می پرسی جوابش آتش است
آب اگر خوردی جوابش آتش است
تا ببندی چشم کورت می کند
تا شدی نزدیک دورت میکند
کج گشودی دست ،سنگت می کند
کج نهادی پا ی لنگت می کند
تا خطا کردی عذابت می دهد
در میان آتش آبت می کند
با همین قصه دلم مشغول بود
خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب می دیدم که غرق آتشم
در دهان شعله های سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین
بر سرم باران گرز آتشین
محو می شد نعره هایم بی صدا
در طنین خنده ی خشم خدا ...
نیت من در نماز ودر دعا
ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه می کردم همه از ترس بود
مثل از بر کردن یک درس بود ..
مثل تمرین حساب و هندسه
مثل تنبیه مدیر مدرسه
تلخ مثل خنده ای بی حوصله
سخت مثل حل صد ها مسئله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود
مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر
راه افتادیم به قصد یک سفر
در میان راه در یک روستا
خانه ای دیدیم خوب و آشنا
زود پرسیدم پدر اینجا کجاست
گفت اینجا خانه ی خوب خداست
گفت اینجا می شود یک لحظه ماند
گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند
گفتمش پس آن خدای خشمگین
خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟
گفت :آری خانه ی او بی ریاست
فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بی کینه است
مثل نوری در دل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی
نام او نور و نشانش روشنی
خشم نامی از نشانی های اوست
حالتی از مهربانی های اوست
قهر او از آشتی شیرینتر است
مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست معنی می دهد
قهر هم با دوست معنی می دهد
هیچ کس با دشمن خود قهر نیست
قهری او هم نشان دوستی ست
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیکتر
از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد
نام او راهم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود
چون حبابی نقش روی آب بود
می توانم بعد از این با این خدا
دوست باشم دوست ،پاک و بی ریا
می توان با این خدا پرواز کرد
سفره ی دل را برایش باز کرد
می توان در بارهی گل حرف زد
صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت
با دو قطره صد هزاران راز گفت
می توان با او صمیمی حرف زد
مثل یاران قدیمی حرف زد
می توان تصنیفی از پرواز خواند
با الفبای سکوت آواز خواند
می توان مثل علف ها حرف زد
با زبانی بی الفبا حرف زد
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر
می توان شعری خیال انگیز گفت
مثل این شعر روان و آشنا
تازه فهمیدم خدایم این خداست
این خدای مهربان و آشناست
دوستی از من به من نزدیک تر
از رگ گردن به من نزدیک تر

عادت اینه / راحت با بغضی در گلو نشستم / دارم به اطرافم نگا می کنم / چرا من هیچکس رو نمیشناسم...؟؟؟!!!! / اینا کین دور و برم..؟؟؟!!!! / عادت اینه / یه آهنگ و صد بار گوش میدم / باید بخندم پس میخندم / عادت اینه / شب تا صبح بیدار می مونم و غصه می خورم / برای کی...؟؟؟!!!! / نمیدونم / اما یه چیزی رو خوب می دونم / برای خودم نیست که غصه می خورم / برای خودم نیست که گریه می کنم.. / برای هر کسی هست الا خودم / عادت اینه / یه روز این قهر کرده / یه روز اون افتاده تو مشکل و .... همه اینا تمام فکرای منه / اما خودم کجام..؟؟!!! / نمی دونم / نمیشناسم / پیدا نکردم هنوز خودم رو / چه بلایی داره سرم میاد..؟؟؟!!! / داره چی میشه..؟؟؟!!!! / هنوز نمی دونم / کاش اینطوری نباشه / کاش..................... / بدجوری دلتنگم / از پنج شنبه تا حالا دلتنگم /
عادت اینه / عادت همه ایناییه که گفتم......
گريه کردم گريه هم اينبار آرامم نکرد
هرچه کردم... هرچه... آه! انگار آرامم نکرد
روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل
گرمي آغوش شاليزار آرامم نکرد
بي تو خشکيدند پاهايم کسي راهم نبرد
درد دل با سايه و ديوار آرامم نکرد
خواستم ديگر فراموشت کنم، اما نشد
خواستم، اما نشد، اين کار آرامم نکرد
سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس
دستمال تب بر نمدار آرامم نکرد
ذوق شعرم را کجا بردي که بعد از رفتنت
عشق و شعر و دفتر و خودکار آرامم نکرد
وسکوت........
زیباترین آواز در سمفونی تنهایی
در اوج فرو رفتن در خویش
در اعماق قله ی رهایی
به هنگامی که نمیبینی آشنایی که ببیند تورا
که برهاند تورا از قفس بغض
که بپرسد:
( ( به کدامین جرم به دیار تنهایان تبعید گشته ای؟))
کاش گوشی سکوتم را میشنید!!!!![]()
![]()
امروز دلم گرفته دوباره....!!!! مثل همیشه یه واژه تکراری....!!! تو گوشم یه آهنگ داره آروم می خونه ( روی سر دریه خونه گلای یاس بهاری / یادته ازم گرفتی گفتی واسه یادگاری/ لای دفترت گذاشتی اسممو زیرش نوشتی/ گفتی تا آخر عمرت اونا رو نگه میداری/ عمریه رو سر دریمون گل یاس میاد و میره/ اما هیچ کی تو دل من جاتو هیچ وقت نمی گیره.../ روزای رفته رو امروز همه رو مرور می کردم / از توی اون کوچه بازم دوباره عبور می کردم / انگاری دل دیگه رفته توی اون کوچه کسی نیست/ رو گلای یاس خونه دیگه اون عطر قدیم نیست/ بگو تو این همه سال ها مثل من کسی رو دیدی/ به کسی عاشق تر از من یه جای دنیا رسیدی/ من و کوچه چشم براتیم / ما هنوز هم بازیاتیم / هرجای دنیا که باشی توی هر رویا باهاتیم ...!!! )
این شعر رو هم خیلی دوست دارم![]()
تو بین منتظران هم
عزیز من چه غریبی! عجیب تر که چه آسان نبودنت شده عادت
چه بی خیال نشستیم
نه همتی
نه وفایی٬
فقط نشسته و گفتیم
_خدا کند که بیایی...
چه اعتراف تلخیه اینکه بخوای بگی تولدته / بخوای بگی یه سال دیگه هم به عمرت اضافه شده / من میخوام این اعتراف رو بکنم /میخوام بگم ۲۱ سال شد / ۲۱ سال گذشت / همه میگن هنوز خیلی جا دارم / هنوز خیلی بچه ام / ولی من میخوام بگم که پیرم خیلی پیر / خدایا توشه من تو این ۲۱ سال چی بوده؟؟!!!! / چی برات گذاشتم تو این ۲۱ سال جز گناه و ناله / چی گذاشتم برات تا تو هم تو این روز برام جبران کنی و بهترین هدیه تولد رو بهم بدی اونم با ذوق...؟؟؟؟!!! / من چیکار کردم برای تو که لایق حرف زدن باهات و چیزی ازت خواستن باشم...؟؟؟!!!! / من کم بودم برای تو خدا / کم گذاشتم برای تو خدا / تولدم مبارک.....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
میآیم ...
میگریم ...
میمانم ...
میجویم ...
مینالم ...
میمیرم ...
چندیست مینشینم ٬ چمدانهایم را میچینم ٬ نگاهشان میکنم ...
آیا تمام آنچه من با خود آورده ام ٬ تمام بهرهی من از این زندگی کوتاه ٬ همین دو چمدان است ؟!
چشم به در دوخته ام ...
چشمانم خشکید بس که به در زل زدهام ٬
میدانم منتظرم ٬ پس زمینهی نگاهم چمدانهایم هستند ٬ و درهای باز و نیمهبازی که تو گویی هیچگاه به روی هیچ منتظری نخندیدهاند ...
چه درونم تنهاست ....
? زندگی شاید ٬ حس غریبیاست که یک مرغ مهاجر دارد ! ؟
این یک شعر بود که من خواندم ! فقط همین ...
خواندم ... صرف فعل خواندن است که من همیشه دوست میداشتم ٬ ولی ... به زمان ماضی ساده !!
گذشته ای که به سادگی گذشت .
باز هم میخوانم ...
آخرین قطرهی باران ... یادم نیست ... ؟
شعرهایم نیز همه در هم فرو رفته اند ٬ همهچیز مبهم است ٬
هوا هم اینجا مه گرفته ...
یک نفر باز صدا زد : من ندیدم بیدی سایه اش را بفروشد به زمین ... ؟
میدانی ...
اهل تهرانم اما ٬
شهر من تهران نیست .
شهر من گمشده است ...
خدا را دیدم قوز کزده با پالتو ی مشکی ِ بلندش
سرقه کنان در حیاط از کنار دو سرو ِسیاه گذشت
و رو به ایوانی که من ایستاده بودم،
آواز که خواندم تازه فهمیدم،
پدرم را با او اشتباهی گرفته ام !

چقدر دوست داشتم یه نفر از من مي پرسيد
چرا نگاه هات انقدر غمگينه ؟
چرا لبخندهات انقدر بي رنگه ؟
اما افسوس ... هيچ کس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره .
آره با تو ام. .. با تويي که از کنارم گذشتي...
و حتي يک بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه بارانيه!!!
چرا من همیشه تنهام؟؟؟!!!
چرا هیچکی به حرفام گوش نی ده؟؟؟!!!
چرا باید......؟؟؟!!!!!
نمی دونم چی بگم فقط خواستم بنویسم....!!!
کاش می تونستم بگم چقدر حالم بده.
كاش مي شد يه نفر پيدا شه و دركم كنه.
روزای خیلی بدی رو می گذرونم![]()
![]()
![]()
خدایا کمکم کن مثل میشه
خدایا نذار اینطوری شه...![]()
![]()
تو ذهنم پر از علامت سواله؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
![]()
![]()
چرا من تا میام از ته دلم بخندم یه چیزی محکم تو سرم کوبیده میشه
و بهم میگه خفه شو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
چرا روزای خوب من خیلی خیلی کمه؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
![]()
چرا تا میام یه موضوع لذت بخش رو تجربه کنم
محکم میخورم به دیوار؟؟؟؟؟؟![]()
خسته شدم خدا.... به معنای واقعی خسته ام......![]()
![]()
![]()
دستم رو گذاشتم رو قلبم.... صدای تپش قلبم که تند تند داره میزنه رو مشنوم
مثل همیشه بهم کمک کن.....
کمکم می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
با توام خدا..... صدامو میشنوی؟؟؟؟؟؟؟؟![]()
می دونم که کمکم می کنی...... میدونم......!!!!!!!!!!
تو بزرگی و من به مهربونی و بزرگیت ایمان دارم.....
جمعه تو خونت بودم و کلی برات زار زدم.....
کلی ازت خواهش کردم و تو هم گفتی کمکم می کنی......![]()
همون جا گفتی صبر کنم![]()
خدایا خسته شدم از صبر کردن![]()
به بزرگیت و مهربونیت قسمت می دم نجاتم بدی.....![]()
![]()
![]()
