razgahan

نیلوفر

razgahan

http://razgahan.blogfa.com

رازگاهان

رازگاهان

رازگاهان

عاشق عاشقیم و از جدایی جدایم،دوست داشتن را دوست دارم واز تنفر بیزارم،نفرین هم برایم یک واژه غریبست، 20 سالمه و از نوشتن بدم نمیاد، امیدوارم از نوشته های شاید خصوصی من خوشتون بیاد نوشته های شاید خصوصی

رازگاهان

نوشته های شاید خصوصی
همین امشب از غصه ها میمیرم

همین امشب از غصه ها میمیرم ........... انتقامو خودمو از دوتامون می گیرم ............... دیگه از دست تو هم کاری برنمیاد ......... باید آروم بگیرم........

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اردیبهشت 1390ساعت 11:3 توسط نیلوفر |
من که تسبیح نبودم, تو چرا چرخاندیم؟

من که تسبیح نبودم, تو چرا چرخاندیم؟؟مشت بر حلقهء تنهایی من پیچاندی مهر دستان تو دنبال دعایی میگشت بارها دور زدی, ذهن مرا گرداندی ذکرها گفتی و بر گفتهء خود خندیدی از همین نغمهء تاریک مرا ترساندی بر لبت نام خدا بود, خدا شاهد ماست بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی دست ویرانگر تو عادت چرخاندن داشت عادتت را به غلط چرخهء ایما...ن خواندی قلب صد پارهء من, مهرهء صد دانه نبودتو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی جمع کن!! رشتهء ایمان دلم پاره شده است من که تسبیح نبودم, تو چرا چرخاندیم؟؟؟

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 14:52 توسط نیلوفر |
دیگه غمگین نیستم
 

هیچی از اونهمه تنهایی ِ بزرگی که با گریه پُرش میکردمو

هزارتا غمُ غصه می ریختم ته شو همیشه ی خدا

دلم گرفته ی یه بغض ِ لعنتی بود، نمونده!!!

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 15:21 توسط نیلوفر |
اگه فاصله افتاده ، اگه من با خودم سردم
تو کاری با دلم کردی که فکرشم نمیکردم
چه آسون دل بریدی از دلی که پای تو گیره
که از این بدترم باشی واسه تو نفسش میره
نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه
تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره
که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره

تو امید منی اما داری از دست من میری
با دستای خودت داری همه هستیمو میگیری
دعا کردم تورو بازم با چشمی که نخوابیده
مگه میزاره دلتنگی ، مگه گریه امون میده
مریضم کرده تنهائی ببین حالم پریشونه
من اونقدر اشک میریزم که برگردی به این خونه
حسابش رفته از دستم شبایی رو که بیدارم
شاید از گریه خوابم برد
درها رو باز... درها رو باز میزارم..

نمیترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه
همیشه لحظه آخر خدا نزدیکتر میشه
تورو دست خودش دادم که از حالم خبر داره
که حتی از تو چشماشو یه لحظه بر نمیداره
 
هوای خانه چه دلگیر می شود گاهی .... از این زمانه دلم سیر می شود گاهی
 
پ ن: کاش می شد گفت کاش می شد سنگ صبوری داشت...اما به حرمت داشته ها مهر زدم به لبانم....نگران چشم هایم هستم که فاش نکنند حالم را
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان 1389ساعت 17:5 توسط نیلوفر |
؟؟؟؟؟؟

دو سه روزه که مات و بی اراده ام
یه چیزی فکرمو مشغول کرده
همین عشقی که درگیر هواشم
منو نسبت به تو مسئوول کرده
از اون رابطه معمولی ما
چه عشقی سر گرفت تو روزگارم
دو سه روزه که بعد از این همه سال
واسه تو ادعای عشق دارم
نمی بینی دارم جون میدم این جا
نمی دونی به تو محتاجم این جا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه می شم کم کم اینجا
میخوام مثه قدیما مثه سابق
یه وقتایی یکی با من بخنده
یکی باشه که دستامو بگیره
یکی باشه که زخمامو ببنده
نمی بینی دارم جون میدم این جا
نمی دونی به تو محتاجم این جا
چقد راحت منو وابسته کردی
دارم دیوونه می شم کم کم اینجا

+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 12:3 توسط نیلوفر |
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
روزهای خیلی طولانی و سختیه روزای طولانی که نه می خندم و نه دیگه از اون همه شادی و خوشحالی خبریه / چقدر طول می کشه تا روز شب بشه / از اون بیشتر شبه که طول می کشه تا روز بشه / دلم بدجوری می گیره این روزا / خدایا کاش زودتر تموم بشن این روزای لعنتی ...........

 

روز پاییزی میلاد تو در یادم هست
روز خاکستری سرد سفر یادت نیست
ناله ی نا خوش از شاخه جدا ماندن من
در شب آخر پرواز خطر یادت نیست
تلخی فاصله ها نیز به یادت ماندست
نیزه بر باد نشسته ست و سپر یادت نیست

یادم هست ..... یادت نیست ......

خواب روزانه اگر درخور تعبیر نبود
پس چرا گشت شبانه در بدر یادت نیست
من به خط و خبری از تو قناعت کردم
قاصدک کاش نگویی که خبر یادت نیست

یادم هست ...... یادت نیست ......

عطش خشک تو بر ریگ بیابان ماسید
کوزه ای دادمت ای تشنه مگر یادت نیست
تو که خود سوزی هر شب پره را میفهمی
باورم نیست که مرگ بال و پر یادت نیست

تو به دلریختگان چشم نداری بی دل
آنچنان غرق غروبی که سحر یادت نیست

یادم هست ...... یادت نیست

 آهنگ شهریار قنبری که من خیلی دوسش دارم اما پیداش نمی کنم........

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم مهر 1389ساعت 16:11 توسط نیلوفر |
یکبار بخاطر همه چیز باید اشک ریخت

یکبار بخاطر همه چیز باید اشک ریخت، گریه کرد آنقدر که اشک ها خشک شوند باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد و همه چیز را از نو نوشت

 

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم شهریور 1389ساعت 12:36 توسط نیلوفر |
.......

در زندگی ، آدم هایی هستند که مثل قطار شهربازی اند ؛ درست است که از بودن در کنارشان لذت می‌بری اما با آنان به جایی نمی‌رسی.

 من از پاکی اشک‌های خود فهمیدم لبخند ، همیشه راز خوشبختی نیست.

ویران کرن آسان است و از خود راندن از آن آسانتر اما کسی که شرایط را می پذیرد و حرفی نمی زند همیشه برنده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 15:8 توسط نیلوفر |
غریبه شدم

هیچ وقت برنامه ریزی هام درست از آب درنمیاد. با خدا غریبه ام. با خودم غریبه ام. با آدما غریبه ام. آدمایی که معمولا ازم فرار می کنن و من توی همین آدما دنبال آرامش می گردم. چقدر خوبه این چند شب که با خدا حرف می زنم. چقدر خوبه. من و خدا با هم تنهای تنها. وای چه حالی. دلم می خواد فقط و فقط برای خودم زندگی کنم. تنها برای خودم. دلم می خواد فقط به فکر خودم باشم. زندگیم شده فکر برای دیگران. برنامه ریزی برای دیگران. ناراحتی از ناراحتی دیگران. نگرانی از نگرانی دیگران. عذاب وجدان به خاطر دیگران. دیگه می خوام برای خودم نگران شم. برای خودم ناراحت شم. برای خودم برنامه ریزی کنم. تا  می خوا برای خودم زندگی کنم و البته برای خدا

حال همه ما خوب است......... اما تو باور نکن 

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است اما تو باور نکن

پ.ن: من به خط و خبری از تو قناعت کردم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 14:5 توسط نیلوفر |
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!
 

 من به خط و خبری از تو قناعت کردم

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مرداد 1389ساعت 16:19 توسط نیلوفر |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا